
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...
دیدید که حق با من بود!؟ حالا دانستید چرا اینهمه داستان سیاوش را دوست دارم!؟این جهان و آدمهاش کمر به آزار و شهادت پاکدامنان و دانایان و عاشقان و هنرمندان بسته اند... زود زود و پی در پی
...
|
سیاوش چو آمد به آتش فراز |
|
همى گفت با داور بىنیاز |
|
مرا ده از این كوه آتش گذر |
|
رها كن تنم را ز بند پدر |
|
شگفتى در آن بد كه اسب سیاه |
|
نمىداشت خود را ز آتش نگاه |
|
ز هر سو زبانه همى بركشید |
|
كسى خود و اسب و سیاوش ندید |
|
ز آتش برون آمد آزاد مرد |
|
لبان پر ز خنده به رخ همچو ورد |
|
چو بخشایش پاك یزدان بود |
|
دم آتش و باد یكسان بود ... فردوسی حتی اگر سیاوش هزار بارهم از آتش گذر می کرد تا سرش را نمی بریدند راحتش نمی گذاشتند! ای کاش داستان سیاوش را در شاهنامه خوانده باشید... ای کاش برای همه بخوانید... که دیگر بار سیاوش را تنها نگذارند ! |
یا اگر سیاوش تنها ماند و تشت طلا نصیبش شد رستمی باشد
!





